داستان ما با آب و هوا همچنان ادامه داره

21 11 2009

دیشب هوا منفی 10 بود. زنگ زدم به دوستم، بهش گفتم بیا بریم دوچرخه سواری. گفت هوا سرده. گفتم کجا سرده؟ همش منفی 10 درجه شده دیگه…

بعدش خودم خندم گرفت. تو تهران اگر هوا منفی 10 باشه، کل شهر رو تعطیل میکنن. اینجا انقدر سرده که منفی 10 هوای مخصوص پیک نیک میشه واسه آدم. همینه که همیشه میگم آب و هوای اینجا اصلا برای زندگی نوع بشر طراحی نشده…





از اینور و اونور

18 11 2009

یه مدت خیلی طولانی نبودم. اصلا حوصله نوشتن نداشتم. راستش الان هم ندارم. اما خوب:

 

1. پاییز شد. برگ همه درخت ها ریخت. هوا سرد شد. ما هم از دوچرخه سواری محروم شدیم. نمیدونم چرا خدا با ما سر سازگاری نداره.

 

2. انقدر دلم میخواد وقتی کسی ازم میپرسه حالت چطوره، بهش بگم بد. خیلی بد. اونم یه سری تکون بده و بره. حوصله توضیح دادن ندارم که چرا حالم بده. زوره مگه؟

 

3. هر آدمی دو تا چهره داره. یکی رو همه میبینن. مثلا دوستات. بعد بهت میگن خر شانس، خر پول، یا خرخون و کلا “خر” به علاوه یک کلمه دیگه که معمولا جاهای خوب به کار میره. یه چهره دیگه رو اما فقط خدا میبینه و خودت. بعد منتظر میشینی که خدا دست نوازش بکشه سرت، بهت بگه رفیق، اینهمه غصه نخور. درست میشه. من خودم باهاتم. اصلا از این به بعد فقط خودم و خودت… و خلاصه از این حرفا.

اما نمیدونم چرا خدا با قضیه اینطوری برخورد نمیکنه. دلتو، اون ته ته دلتو میبینه و بازم یه چیزایی بهت میده که دوستات بیشتر بهت بگن “خر+ یه چیزی”. بعد تو باز دل خودتو میبینی و غصه میخوری…

 

4. شک کردن خیلی بده. روح آدمو میخوره. اما بعضی وقتا تو خودت شک نمیکنی، یه خانومی بهت شک میکنه. در این مورد نه تنها روحت خورده میشه، بلکه مغزت هم خورده میشه…





استعدادی که هرز میرود!

16 10 2009

سال پیش قبل از اینکه بیام اینجا میرفتم یه جایی و درس میدادم. بچه ها رو خیلی اذیت کردم. البته اذیت که نه… میخواستم خوب درس رو یاد بگیرن. بزرگ بشن. حالا کاری نداریم که یاد گرفتن یا نگرفتن و بزرگ شدن یا نشدن. اصلا بحث یه چیز دیگه اس…

امسال پا شدیم اومدیم اینجا. بهمون گفتن بیا همون درس رو برای بچه ها ارائه کن. پول خیلی خوبی هم میدادن. درآمد دو هفته درس دادن اینجا از درآمد یه ترم درس دادن اونجا خیلی خیلی بیشتره. اینه که قبول کردم.

از همون اول کاری شروع کردن به اذیت. اول رئیس دانشکده اومد پیشم و گفت باید طبق این سیلابس پیش بری و لاغیر. هرچی گفتم آخه مرد حسابی، ما تو ایران پوست ملت رو کندیم، عادت به نوازش نداریم، به خرجش نرفت. خلاصه، اون چیزی که به اینا درس دادم حدودا ده برابری از اون چیزی که تو ایران درس دادم ساده تر بود و منم نمیشد جیک بزنم.

بعد اومدیم به بچه ها تمرین بدیم. خوب من عادتمه که زیاد تمرین بدم. اما بازم این رئیس دانشکده اومد گفت کمتر تمرین بده و با بچه ها راه بیا و ما رو از این بابت هم گذاشت تحت فشار.

هفته پیش یه نیم ترم ازشون گرفتم، همه گند زدن. هیچکس 10 هم نگرفته. و من منتظر رئیس دانشکده هستم که فردا ایمیل بزنه که امتحان رو آسون تر بگیر و نمره ها رو ببر رو نمودار و از این حرفا. منم که از این جور کارا نفرت دارم، نفرت داشتنی…

بله، بعد از امتحان کردن محیط کاری و دانشگاهی تو ایران و مقایسه با اینجا باید بگم واقعا استعداد بچه های ایرانی داره هرز میره. باور کن خیلی با استعدادتر از بچه های اینجا هستن. ولی متاسفانه…

حالا میپرسی دلیلش چیه؟ راستش من خیلی فکر کردم. سبک سنگین کردم و یه لیست بلند بالا از دلایل به ذهنم رسید. اما چون اگر اینجا بنویسم احتمالا به خیلی ها (شما بخون ح.ک.و.م.ت) برمیخوره و ما تو ایران خونه زندگی داریم و هنوز جوونیمو از این حرفا، میگذریم ازشون. شما هم بگذر و آسوده بخواب که اونی که ازش کاری برمیاد آسوده خوابیده…





زندگی؟

23 09 2009

وقتی که دلتنگ میشم، دیگه واسم مهم نیست …

1. که همسایه پایینی منو واسه تولدش دعوت کرده.
2. که درس بخونم.
3. که مقاله بنویسم.
4. که واسه پول دراوردن تلاش کنم.
5. که واسه زندگی تره خورد کنم.
6. که واسه شاگردا ژست استادی بگیرم.
7. که از دست استادی که به ایران دید مثبت نداره ناراحت بشم.
8. که واسه استادم گزارش هفتگی بنویسم.
9. که ایمیل محل کارم رو چک کنم و به درخواست های مدیرم جواب مثبت بدم و لذت ببرم که دیگه خودم شدم یه پا کارمند و مدیر نیستم که بخوام به 1000 تا چیز فکر کنم و فقط لازمه سرم رو بندازم پایین و به همون 1 چیزی که ازم خواسته شده انجامش بدم فکر کنم و برنامه بریزم واسه روزی که دوباره خودم مدیر میشم.
10. که شام بخورم و از مزه کلم سفید و هویج با روغن زیتون لذت ببرم.
11. که به حرفای آدمای دور و بر گوش کنم.
12. که به لبخندهای دیگران تو راهروها با لبخند جواب بدم.
13. که در رو واسه نفر بعدی که میخواد بیاد تو باز نگهدارم.
14. که حوصله حرفای صد تا یه غاز این و اون رو سر ناهار داشته باشم.
15. که فردا باید درس بدم و باید مطالب رو حاضر کنم.
16. که باید واسه خودم توصیه نامه بنویسم تا استاد تنبلم امضاش کنه.
17. که به مشکلات دوستم با دوست دخترش گوش بدم.
18. که در یک کلام مثل آدم زندگی کنم.

کاش میشد یا زودتر از این تکرار بی ارزش و نچسب خلاص شد یا مثل قدیما حوصله داشت.





یک سال

10 08 2009

حاضرم 10 سال از عمرمو بدم، ولی به یکسال پیش برگردم. اگر میشد، میدونستم باید چیکار کنم.

خدایا چرا بعضی وقتا آدم اینهمه احساس بدبختی میکنه؟





عذاب وجدان

5 08 2009

امروز رفتم بانک کردیت کارتم رو بگیرم. وقتی بهم زنگ زدن گفتن بیا بگیرش، بهم گفتن 2 تا کارت شناسایی همراهت داشته باش. منم پاسپورت و Study Permit رو برداشتم رفتم بانک. مسئول باجه گفت Study Permit کارت شناسایی محسوب نمیشه. برو یه چیز دیگه بیار. تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود. از همین لحظه گند زدن من شروع شد…

بهش گفتم نه. Study Permit کارت شناسایی حساب میشه. قبلا با همین Study Permit حساب باز کردین برام. گفت نه پسر جان. منم با بی رحمی تمام گفتم برو به رئیست بگو بیاد میخوام باهاش صحبت کنم که کاش همچین حرفی نمیزدم. بدجوری جا خورد. اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت. تعجب رو تو چشاش دیدم. خلاصه گفت چشم و رئیس رو صدا کرد. ماجرا رو بهش گفتم. گفت کارمند من راست میگه. باید بری یه کارت شناسایی دیگه بیاری.

اینجا بود که دروغ گفتم و روزم رو بیشتر خراب کردم. گفتم دارم برمیگردم ایران واسه یکی دو ماه و فردا هم عازمم و کارتم رو همین الان میخوام. با کلی اینور اونور کردن کارت رو گرفتم. ولی الان عذاب وجدان دارم خیلی شدید. آخه واسه چی دروغ گفتم؟ اونم به آدمی که داشت تلاش میکرد به من کمک کنه. آدمی که داشت سعی میکرد وظیفه اش رو درست انجام بده و اجازه نده احیانا یکی دیگه کارت منو به جای من بگیره. چرا به اون خانوم پشت باجه گفتم برو رئیست رو صدا کن؟ خوب میرفتم دو روز دیگه برمیگشتم. مگه چی میشد؟ خدا منو ببخشه به خاطر دروغ گفتن و اینطوری حرف زدن…

پینوشت: دروغ گفتن هم بلد نیستم خیر سرم. نگفتم فردا عازمم که. گفتم یا فردا یا پس فردا مسافرم.

پینوشت 2: چی میشد خانوم رئیس منو به خاطر دروغم ضایع میکرد؟ شاید اونطوری دیگه اینهمه عذاب وجدان نداشتم.





دریاچه

4 08 2009

شنبه رفتم یه دریاچه که همین نزدیکی هاست. یه عکس گرفتم از همون اطراف که هرچی نگاهش میکنم سیر نمیشم. واقعا کارت پستالی نیست عکسم؟؟؟؟؟؟

Picture 190

Gimli Beach





ظهور

4 08 2009

میدونی چرا جمعه عصرها دلت میگیره؟ چون امام زمان اون جمعه ظهور نکرده.

حالا اگر به جای جمعه، شنبه و یکشنبه تعطیل بود، مطمئن باش به طور کاملا تصادفی شنبه عصر دلت میگرفت. تازه قضیه به همین جا ختم نمیشه. اگر دوشنبه هم علاوه بر شنبه و یکشنبه تعطیل بود و به عبارتی Long Weekend داشتی، به جای یکشنبه عصر، دوشنبه عصر دلت میگرفت. اونم خیلی بیشتر از جمعه عصر.

تازه زمانی که به جای جمعه ها،  شنبه ها و یکشنبه ها تعطیل باشه، نه تنها جمعه عصرها دلت حتی ذره ای نمیگیره، بلکه کبک شما به جای خروس درست در همان زمان آواز تلاوت میکنه.

پیام اخلاقی: ندارد! اما یکمی، فقط یکمی دایره نگاهمون رو وسعت بدیم. جای دوری نمیره…





دوچرخه

27 07 2009

همه چیز از سه ماه پیش شروع شد. به سرم زد که برم یکمی خرت و پرت بخرم. هنوز هوا حسابی سرد بود اما جان فدای شکم. بلند شدم رفتم وال مارت. عجب فروشگاهیه این وال مارت. تو دریای مواد خوراکی گم شده بودم و همینطوری حیرون و سرگردون میگشتم که چشمم افتاد به شکلات ها. سه تا شکلات برداشتم. بعدشم سه بسته چیپس و در نهایت چهار بسته کلوچه یا به قول اینا Cookie.

القصه، با خوشحالی در عرض دو هفته همه اینا رو خوردم و بعدش داشتم برنامه میریختم که آخر هفته بازم برم خرید مواد خوراکی اونم از نوع Junk Food. تو همین حین و بین یه سر رفتم ورزش. خودمو وزن کردم و دیدم ای دل غافل. خوردن آت و آشغال همانا و 4 کیلو وزن اضافه کردن همانا. از فکر خرید اومدم بیرون و یکمی ورزش رفتن رو جدی تر گرفتم.

آقا هنوز که هنوزه، با وجود اینکه یه ماهه رژیم گرفتم این 4 کیلو وزن ما کم نشده. این شد که گفتم یه دوچرخه بخرم. هم یکمی ورزش میکنم، هم یکمی گشت و گذار. افتادیم تو کار دوچرخه و دیدیم عجب گرونی ای شده اینجا و ما خبر نداشتیم. یه دوچرخه چینی درب و داغون رو میفروشن حدود 110 هزار تومن. یه چیزی که یکمی سرش به تنش بیارزه رو باید براش 400 تا 500 هزار تومن کنار گذاشت. داشتم پشیمون میشدم که یادم افتاد میشه جنس دست دوم هم خرید…

یکمی گشتم، یه دوچرخه پیدا کردم مثل عروسک. طرف یه خانوم دکتر بوده که کلا دو بار با این دوچرخه رفته تا مطب و برگشته. مارکش هم جیپ بود و آمریکایی اصل. مثل همه جنس های آمریکایی یغور… همونی که من میخواستم. معطلش نکردم. 140 دلار دادمو عروسک شد مال من.

امروز اسپری Insect Repel رو زدم، شلوارک پوشیدم با پیرهن رکابی و رفتم دوچرخه سواری. هیچ وقت فکر نمیکردم تو این سن و سال دوچرخه سواری کنم. فکر کنم آخرین باری که دوچرخه سوار شده بودم حدود 15 سال پیش بود. عجب لذتی داره دوچرخه بازی. آزاد و رها… باد خنک میخوره به سر و صورت آدم… هرجا بخوای میری… واسه خودت آواز میخونی و احساس خوشحالی میکنی…

پی نوشت: احساس میکنم لاغر شدم.

پی نوشت 2: میای بریم دوچرخه بازی؟





به خود آمدیم

12 07 2009

امروز این پسره که تو پست قبلی در موردش نوشتم اومده بود اتاق من. یک ساعتی حرف زد. میگفت مامانش نگرانشه. اولش تو دلم بهش خندیدم. اندکی بعد اما به خود آمدیم، به خود آمدنی…

مامان من از اونور دنیا هر روز زنگ میزنه و میپرسه صبحونه و ناهار و شام چی خوردم. چی کارا کردم. با کی حرف زدم. با کی دوست شدم. با کی رفتم. با کی اومدم. لباس چی پوشیدم. چقدر پول دارم. کی اومدم خونه. کی رفتم بیرون. دانشگاه چه خبر بوده. بیمارستان چه خبر بوده. مریض شدم یا نه. هوا سرده یا گرمه. و این لیست رو تا فردا میتونم ادامه بدم.

نکته اینه که من خیلی هم از این پسره کوچیکتر نیستم و احتمالا 40 سالم هم که بشه برنامه همینه. مادرها همه جای دنیا مثل هم هستن. فکر کنم پسرا هم همه جا بچه ننه هستن.

نتیجه اخلاقی اینکه دیگه به این پسره نمیخندم. چون اگه بخندم، باید به خودمم بخندم.