این روزا دلم میخواد خیلی بنویسم. نه به خاطر اینکه کسی میخونه اینجا رو چون میدونم نمیخونه. بیشتر به خاطر دل خودم. ولی نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره. در هر حال…
آقا این هالی خانوم واسه خودش خیلی گناه داره. وقتی باهاش حرف میزنی همش از مردن حرف میزنه. اینکه باباش مرده و بعدش مامانشم مرده. و اینکه پارسال کریسمس خواهرشم مرده. امروز دیدمش. خیلی غصه داشت. پرسیدم چی شده؟ حدس بزن. امروز داداشش مرده.
خیلی دلم سوخت. گفتم تنها نشینه هی غصه بخوره. نشستم باهاش یه ساعتی حرف زدم. از اینور اونور. چرت و پرت. فقط واسه اینکه خیلی غصه نخوره.
بعد در حین این حرف زدنا به یه سری نتایجی رسیدم. اولا اینکه چه لغتایی بلدم (بزن زنگو). یکیش اینه: توله. نه خداییش میدونی به انگلیسی چی میشه؟
بعدشم اینکه چرا تافل و امثال این امتحانات سلاطون زا رو بهتر نخوندم. مثلا در مورد غذاها که کاملا تعطیلم. در مورد حیوونا هم ای، بفهمی نفهمی اوضاعم خرابه. مثلا به زبون کفار افعی و کرکس رو فراموش کرده بودم.
کاش میتونستم همونطوری که فارسی رو ادبی صحبت میکنم، انگلیسی رو هم صحبت کنم. هالی یه زمانی استاد دانشگاه بوده. چی درس میداده؟ انگلیسی. لامصب نمیدونی چقدر ادبی حرف میزنه که. فکت میفته وقتی این حرف میزنه.
آره فرزندم. اگه داری زبان میخونی که بیای اینور، حتما خوب بخون. یه روزی مثل من غصه میخوریا…