جهنم یا زمهریر

27 02 2009

شندیدی که خدا روز قیامت کسایی رو که سید هستن جهنم نمیفرسته به جاش میفرسته زمهریر که یه جای خیلی سرده؟

ببین دوست عزیز. اگه خدا بهت یه شانس داد که بین زمهریر و جهنم یکی رو انتخاب کنی، مطمئن باش جهنم بهتره.

من تجربه دارم دیگه. میدونی، هوا اینجا خیلی بی رحمه. وقتی باد میاد انگار همه گرما رو از جونت میکشه بیرون. یعنی مثلا اگه دستت از جیبت بیرون باشه، فقط پوست دستت یخ نمیزنه. انگار خون تو رگت یخ میزنه.

جهنم خیلی بهتر از زمهریره. شک نکن. من تجربشو دارم.





دلم نمیخواد

22 02 2009

دلم نمیخواد باور کنم اومدم اینور دنیا. دلم میخواد هنوز حس کنم خونه هستم. هنوز تهرانم. هنوز ایران هستم.

هنوز پیش همه اون کسایی هستم که دوستشون دارم. یه سری عکس گرفتم از فک و فامیل موقع اومدن. حالا هر وقت اون عکسا رو میبینم غم دنیا میریزه تو دلم.

نه. من باور نمیکنم اومدم اینجا. من هنوز پیش شما هستم. حداقل دلم اونجاست. پیش همه کسایی که دوستشون دارم…





تهران

20 02 2009

اون وقتا فقط دلم میخواست از دست آلودگی هوا، صدای بوق و ترافیک تهران خلاص بشم.

الان دلم میخواد قربون دود و هوای کثافت تهران برم. راننده تاکسی بیاد دم گوشم 3000 تا بوق بزنه. 10 ساعت تو ترافیک بمونم. جنس چینی رو 10 برابر قیمت بهم بفروشن. اصلا دلم میخواد جدول کنار خیابون رو بقل کنم.

آخ تهران. عاشقتم…





تفکر ایرانی

18 02 2009

هیچوقت روز اولی که اینجا رفتم ورزش رو یادم نمیره. من ایران که بودم، نه که خیلی لاغر و قلمی بودم و غذا هم کم میخوردم، واسه کنترل وزن هفته ای 3 بار میرفتم ورزش. وقتی اومدم اینجا غذام بیشتر هم شد. اینه که حتما باید هفته ای 3 بار رو برم ورزش وگرنه خواهم ترکید.

خلاصه با همین تفکر پا شدیم رفتیم ورزشگاه یا به قول خودشون جیم. یه سری دستگاه بود و یه سری وزنه و یه جا واسه دویدن. خلاصه جای بدی نبود. رفتم با یکی از این دستگاه ها کار کنم که یهو دیدم به به. یه جا هست که دستمال گذاشتن با مایع شوینده که دستگاه رو تمیز کنی بعدش باهاش ورزش کنی.

بنده هم که نهایت پاکیزگی هستم رفتم و شروع کردم به تمیز کردن دستگاه که مثلا بهداشت رو رعایت کرده باشم. ولی خیلی زود فرق تفکر ایرانی و اینجایی رو فهمیدم.

شما اینجا وقتی کارت با دستگاه تموم میشه میری تمیزش میکنی. نه اینکه ولش کنی نفر بعدی بیاد تمیزش کنه.





آمار

17 02 2009

آمارها نشون میده که بعد از 5، 6 ماه وبلاگ نویسی، این وبلاگ تعداد قابل توجه 607 بازدیدکننده رو به خودش جلب کرده. همچنین این وبلاگ دارای 36 پست هست و تعداد 32 کامنت در اون مشاهده میشه.

جالب اینجاست که همه این موفقیت ها در زمان دولت نهم و سه سال گذشته اتفاق افتاده و حتی یک کلمه از این وبلاگ در زمان دولت های سازندگی و دوم خرداد نوشته نشده بوده که خودش نشون دهنده عمق پیشرفت در زمان دولت مهرورز میباشه.

این موفقیت بزرگ رو به همه شما دوستان تبریک میگم.





خرید

16 02 2009

این هفته خوابگاه به دلایلی به ما غذا نمیده. گشنه که نمیشه موند، میشه؟ به صرافت افتاریم بریم خرید واسه غذا. دیروز با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم که بریم خرید. خوب این هالی خانوم هم شد بزرگتر ما. ای کاش دهنم پاره شده بود بهش نمیگفتم من غذا پختن بلد نیستم.

اولا که گفت هوا خوبه و بیاید پیاده بریم. آخه 37- درجه رو شما میگی هوای خوب؟ جون من میگی هوای خوب؟ خلاصه ما رو پیاده ورداشت کلی راه برد تا فروشگاه. یخ زدم تا رسیدم.

من میخواستم یه مقدار نون و سوسیس کالباس بخرم که همش ساندویچ بخورم. ولی مگه این هالی گذاشت؟ حس مادرانش گل کرده بود ول هم نمیکرد. اولا که کل فروشگاه رو انداخته بود دنبالش که مثلا فلان چیز کجاست و بیسار چیز چه خواصی داره.

بعدشم هر چیزی من برمیداشتم 2 ساعت پشتشو میخوند که یه وقت یه چیز بد توش نریخته باشن و کالری زیاد نداشته باشه و خلاصه از این حرفا. خرید 4 قلم جنس یه چیزی حدود 4 ساعت طول کشید. بعدش برگشتیم خوابگاه.

یه ساندویچ ساز با یه پلوپز خریده بودیم. بازم حس مادرانه این هالی جان گل کرده بود. 1 ساعت تمام (به خدا غلو نمیکنم) کاتالوگ این 2 تا جنس زپرتی رو واسه ما خوند که یه وقت دستمون رو به ته پلوپز نزنیم دستمون بسوزه و یه وقت با دست خیس ساندویچ ساز رو به برق نزنیم.

در نهایت هم برنج خالی پخت واسمون که با زیتون خوردیم و ساندویچ گوشت. پختن اینا هم رو همدیگه 20 دقیقه طول کشید.

از ساعت 1 که از خوابگاه رفتیم بیرون، ساعت 7 شام خوردیم. حالا هم بند کرده از دیروز به ما و هر 1 ساعت زنگ میزنه که گشنه نیستی؟ بیام واست یه چیزی بپزم؟





Persian Party

14 02 2009

Sometimes you drink and you feel very happy. But sometimes when you drink you just feel sad. Tonight I was in a Persian party. I drank a lot. I wasn’t drunk though. Don’t have vicious thoughts about me in you head man.

I was so alone. And sad. I couldn’t talk to people. I needed my heart. I feel I have left my heart in Iran. She has my heart in her hands. Feri, my dearest, I need you in here. I love you sweetie. I really need you in here. I am sad because I don’t have you

I promise to God, and to my life that you will be mine. If you can come here next year, everything is OK. But in case you don’t come, I will marry you. Then you will come in peace





داداشم

10 02 2009

داداش عزیزم. اصلا نمیتونی حدس بزنی چقدر دلم واست تنگ شده. دارم میمیرم واست. کاش زودتر بقلت کنم عزیز دلم…

پی نوشت: به عنوان یه مرد گریه کردم هم اکنون.





بارون

10 02 2009

آره بابا جان. داره اینجا بارون میاد. نه که هوا گرم شده، جای برف بارون میاد. ولی خوب من همون n- درجه رو بیشتر دوست داشتم چون حداقل برف میومد و لیز نمیخوردیم.

بدیه بارون اینه که تا میخوره به زمین یخ میزنه. بعدش زمین میشه عین شیشه لامصب. منم که خوب از این تجربه ها ندارم. 3 بار امروز یه قدم راهو خوردم زمین. هم اکنون باسن خود را بستری فرموده ایم از بس که درد میکنه.

امیدوارم تا دم عید که هوا گرم بشه و یخ ها آب بشه یه کوچولو از این عضو حیاتی بدن ما باقی مونده باشه که باهاش بریم دستشویی…





این حس ناسیونالیستی

7 02 2009

یه حسی تو من و تو هست. یه حس قوی. یه حس ناسیونالیستی که اصلا نمیشه ترکش کرد. بزار مثال بزنم برات. فرض کن یکی بیاد ایران. اینجا بره درس بخونه. هزینه درس و زندگیشم دانشگاه بده. بعدش تو مجبور باشی به پست ترین کارا تن بدی تا بتونی هزینه زندگیتو یا درستو جور کنی. تو ابن شرایط چی فکر میکنی؟ مطمئنم به دانشگاه یه چند تایی فحش بد میدی که چرا وقتی یه ایرانی به این پول احتیاج داره، میدنش به یه خارجی. آره عزیزم. به این میگم حس ناسیونالیستی.

ولی مردم اینجا اصلا اینطوری فکر نمیکنن. حتی وقتی واسشون توضیح میدی که چه بلایی داره سرشون میاد، بازم باهاش مشکلی ندارن. یعنی چی؟ یعنی حس ناسیونالیستی ندارن.

اینجا با یه پسری به اسم احمد دوست شدم. ایرانیه. وقتی میشینیم کنار هم و چند تا خارجی هم کنارمون هستن، چنان از ایران حرف میزنیم که این بدبختا تو مملکت خودشون احساس غریبی و بدبختی میکنن. تا حالا ندیدم یکی از اینا اینطوری حرف بزنه. به این میگم حس ناسیونالیستی بازم.

تو چند تا مثال بلدی؟