این هفته خوابگاه به دلایلی به ما غذا نمیده. گشنه که نمیشه موند، میشه؟ به صرافت افتاریم بریم خرید واسه غذا. دیروز با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم که بریم خرید. خوب این هالی خانوم هم شد بزرگتر ما. ای کاش دهنم پاره شده بود بهش نمیگفتم من غذا پختن بلد نیستم.
اولا که گفت هوا خوبه و بیاید پیاده بریم. آخه 37- درجه رو شما میگی هوای خوب؟ جون من میگی هوای خوب؟ خلاصه ما رو پیاده ورداشت کلی راه برد تا فروشگاه. یخ زدم تا رسیدم.
من میخواستم یه مقدار نون و سوسیس کالباس بخرم که همش ساندویچ بخورم. ولی مگه این هالی گذاشت؟ حس مادرانش گل کرده بود ول هم نمیکرد. اولا که کل فروشگاه رو انداخته بود دنبالش که مثلا فلان چیز کجاست و بیسار چیز چه خواصی داره.
بعدشم هر چیزی من برمیداشتم 2 ساعت پشتشو میخوند که یه وقت یه چیز بد توش نریخته باشن و کالری زیاد نداشته باشه و خلاصه از این حرفا. خرید 4 قلم جنس یه چیزی حدود 4 ساعت طول کشید. بعدش برگشتیم خوابگاه.
یه ساندویچ ساز با یه پلوپز خریده بودیم. بازم حس مادرانه این هالی جان گل کرده بود. 1 ساعت تمام (به خدا غلو نمیکنم) کاتالوگ این 2 تا جنس زپرتی رو واسه ما خوند که یه وقت دستمون رو به ته پلوپز نزنیم دستمون بسوزه و یه وقت با دست خیس ساندویچ ساز رو به برق نزنیم.
در نهایت هم برنج خالی پخت واسمون که با زیتون خوردیم و ساندویچ گوشت. پختن اینا هم رو همدیگه 20 دقیقه طول کشید.
از ساعت 1 که از خوابگاه رفتیم بیرون، ساعت 7 شام خوردیم. حالا هم بند کرده از دیروز به ما و هر 1 ساعت زنگ میزنه که گشنه نیستی؟ بیام واست یه چیزی بپزم؟