همه چیز از سه ماه پیش شروع شد. به سرم زد که برم یکمی خرت و پرت بخرم. هنوز هوا حسابی سرد بود اما جان فدای شکم. بلند شدم رفتم وال مارت. عجب فروشگاهیه این وال مارت. تو دریای مواد خوراکی گم شده بودم و همینطوری حیرون و سرگردون میگشتم که چشمم افتاد به شکلات ها. سه تا شکلات برداشتم. بعدشم سه بسته چیپس و در نهایت چهار بسته کلوچه یا به قول اینا Cookie.
القصه، با خوشحالی در عرض دو هفته همه اینا رو خوردم و بعدش داشتم برنامه میریختم که آخر هفته بازم برم خرید مواد خوراکی اونم از نوع Junk Food. تو همین حین و بین یه سر رفتم ورزش. خودمو وزن کردم و دیدم ای دل غافل. خوردن آت و آشغال همانا و 4 کیلو وزن اضافه کردن همانا. از فکر خرید اومدم بیرون و یکمی ورزش رفتن رو جدی تر گرفتم.
آقا هنوز که هنوزه، با وجود اینکه یه ماهه رژیم گرفتم این 4 کیلو وزن ما کم نشده. این شد که گفتم یه دوچرخه بخرم. هم یکمی ورزش میکنم، هم یکمی گشت و گذار. افتادیم تو کار دوچرخه و دیدیم عجب گرونی ای شده اینجا و ما خبر نداشتیم. یه دوچرخه چینی درب و داغون رو میفروشن حدود 110 هزار تومن. یه چیزی که یکمی سرش به تنش بیارزه رو باید براش 400 تا 500 هزار تومن کنار گذاشت. داشتم پشیمون میشدم که یادم افتاد میشه جنس دست دوم هم خرید…
یکمی گشتم، یه دوچرخه پیدا کردم مثل عروسک. طرف یه خانوم دکتر بوده که کلا دو بار با این دوچرخه رفته تا مطب و برگشته. مارکش هم جیپ بود و آمریکایی اصل. مثل همه جنس های آمریکایی یغور… همونی که من میخواستم. معطلش نکردم. 140 دلار دادمو عروسک شد مال من.
امروز اسپری Insect Repel رو زدم، شلوارک پوشیدم با پیرهن رکابی و رفتم دوچرخه سواری. هیچ وقت فکر نمیکردم تو این سن و سال دوچرخه سواری کنم. فکر کنم آخرین باری که دوچرخه سوار شده بودم حدود 15 سال پیش بود. عجب لذتی داره دوچرخه بازی. آزاد و رها… باد خنک میخوره به سر و صورت آدم… هرجا بخوای میری… واسه خودت آواز میخونی و احساس خوشحالی میکنی…
پی نوشت: احساس میکنم لاغر شدم.
پی نوشت 2: میای بریم دوچرخه بازی؟