دوچرخه

27 07 2009

همه چیز از سه ماه پیش شروع شد. به سرم زد که برم یکمی خرت و پرت بخرم. هنوز هوا حسابی سرد بود اما جان فدای شکم. بلند شدم رفتم وال مارت. عجب فروشگاهیه این وال مارت. تو دریای مواد خوراکی گم شده بودم و همینطوری حیرون و سرگردون میگشتم که چشمم افتاد به شکلات ها. سه تا شکلات برداشتم. بعدشم سه بسته چیپس و در نهایت چهار بسته کلوچه یا به قول اینا Cookie.

القصه، با خوشحالی در عرض دو هفته همه اینا رو خوردم و بعدش داشتم برنامه میریختم که آخر هفته بازم برم خرید مواد خوراکی اونم از نوع Junk Food. تو همین حین و بین یه سر رفتم ورزش. خودمو وزن کردم و دیدم ای دل غافل. خوردن آت و آشغال همانا و 4 کیلو وزن اضافه کردن همانا. از فکر خرید اومدم بیرون و یکمی ورزش رفتن رو جدی تر گرفتم.

آقا هنوز که هنوزه، با وجود اینکه یه ماهه رژیم گرفتم این 4 کیلو وزن ما کم نشده. این شد که گفتم یه دوچرخه بخرم. هم یکمی ورزش میکنم، هم یکمی گشت و گذار. افتادیم تو کار دوچرخه و دیدیم عجب گرونی ای شده اینجا و ما خبر نداشتیم. یه دوچرخه چینی درب و داغون رو میفروشن حدود 110 هزار تومن. یه چیزی که یکمی سرش به تنش بیارزه رو باید براش 400 تا 500 هزار تومن کنار گذاشت. داشتم پشیمون میشدم که یادم افتاد میشه جنس دست دوم هم خرید…

یکمی گشتم، یه دوچرخه پیدا کردم مثل عروسک. طرف یه خانوم دکتر بوده که کلا دو بار با این دوچرخه رفته تا مطب و برگشته. مارکش هم جیپ بود و آمریکایی اصل. مثل همه جنس های آمریکایی یغور… همونی که من میخواستم. معطلش نکردم. 140 دلار دادمو عروسک شد مال من.

امروز اسپری Insect Repel رو زدم، شلوارک پوشیدم با پیرهن رکابی و رفتم دوچرخه سواری. هیچ وقت فکر نمیکردم تو این سن و سال دوچرخه سواری کنم. فکر کنم آخرین باری که دوچرخه سوار شده بودم حدود 15 سال پیش بود. عجب لذتی داره دوچرخه بازی. آزاد و رها… باد خنک میخوره به سر و صورت آدم… هرجا بخوای میری… واسه خودت آواز میخونی و احساس خوشحالی میکنی…

پی نوشت: احساس میکنم لاغر شدم.

پی نوشت 2: میای بریم دوچرخه بازی؟





به خود آمدیم

12 07 2009

امروز این پسره که تو پست قبلی در موردش نوشتم اومده بود اتاق من. یک ساعتی حرف زد. میگفت مامانش نگرانشه. اولش تو دلم بهش خندیدم. اندکی بعد اما به خود آمدیم، به خود آمدنی…

مامان من از اونور دنیا هر روز زنگ میزنه و میپرسه صبحونه و ناهار و شام چی خوردم. چی کارا کردم. با کی حرف زدم. با کی دوست شدم. با کی رفتم. با کی اومدم. لباس چی پوشیدم. چقدر پول دارم. کی اومدم خونه. کی رفتم بیرون. دانشگاه چه خبر بوده. بیمارستان چه خبر بوده. مریض شدم یا نه. هوا سرده یا گرمه. و این لیست رو تا فردا میتونم ادامه بدم.

نکته اینه که من خیلی هم از این پسره کوچیکتر نیستم و احتمالا 40 سالم هم که بشه برنامه همینه. مادرها همه جای دنیا مثل هم هستن. فکر کنم پسرا هم همه جا بچه ننه هستن.

نتیجه اخلاقی اینکه دیگه به این پسره نمیخندم. چون اگه بخندم، باید به خودمم بخندم.





همخونه

9 07 2009

یه پسره اومده هم خونه من شده. سی سالشه. دیپلم رو گرفته و زده تو خط کار. خوب با دیپلم که نتونسته کار درست حسابی پیدا کنه. تو سن سی سالگی هنوز علافه. کاملا علاف. الان هم بیکاره. هنوز داره از بابا مامانش پول میگیره. من نمیدونم این پسر تو این سن و سال به چه امیدی زندس. و اینکه بابا مامانش تو این سن چطور قبول میکنن بهش پول بدن.

پی نوشت 1: این پسره تو سن سی سالگی فیلش یاد هندستون کرده و قصد داره نیمه وقت درس بخونه. آخه فکر میکنه تا 1 ماه دیگه حتما کار پیدا میکنه.

پی نوشت 2: خیلی دلم واسه یکی از دوستان میسوزه. دیروز ایمیل زده و میگه حال و اوضاع خوبی ندارم. میگه یه راهی هست من بیام اونجا؟ آدمی که هزار بار قبل رفتن منو نصیحت کرد که وقتی درست تموم شد، حتما برگرد.

پی نوشت 3: امیدوارم ایران سرنوشتی مثل کوبا پیدا نکنه. آخه تو کوبا مردم انقدر مهاجرت کردن که الان حتی معلم هم ندارن. چه برسه به دکتر و دوا و بیمارستان و …

پی نوشت 4: خدایا با من باش. همیشه. هیچ وقت ولم نکن به حال خودم.

پی نوشت 5: خدایا، این مسئله تز منو حل کن. مرسی.