همخونه

9 07 2009

یه پسره اومده هم خونه من شده. سی سالشه. دیپلم رو گرفته و زده تو خط کار. خوب با دیپلم که نتونسته کار درست حسابی پیدا کنه. تو سن سی سالگی هنوز علافه. کاملا علاف. الان هم بیکاره. هنوز داره از بابا مامانش پول میگیره. من نمیدونم این پسر تو این سن و سال به چه امیدی زندس. و اینکه بابا مامانش تو این سن چطور قبول میکنن بهش پول بدن.

پی نوشت 1: این پسره تو سن سی سالگی فیلش یاد هندستون کرده و قصد داره نیمه وقت درس بخونه. آخه فکر میکنه تا 1 ماه دیگه حتما کار پیدا میکنه.

پی نوشت 2: خیلی دلم واسه یکی از دوستان میسوزه. دیروز ایمیل زده و میگه حال و اوضاع خوبی ندارم. میگه یه راهی هست من بیام اونجا؟ آدمی که هزار بار قبل رفتن منو نصیحت کرد که وقتی درست تموم شد، حتما برگرد.

پی نوشت 3: امیدوارم ایران سرنوشتی مثل کوبا پیدا نکنه. آخه تو کوبا مردم انقدر مهاجرت کردن که الان حتی معلم هم ندارن. چه برسه به دکتر و دوا و بیمارستان و …

پی نوشت 4: خدایا با من باش. همیشه. هیچ وقت ولم نکن به حال خودم.

پی نوشت 5: خدایا، این مسئله تز منو حل کن. مرسی.


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: